تبليغاتX
ســـــــــــــــــحــــــــوری

ســـــــــــــــــحــــــــوری

 

 

موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان "محک"

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:22 توسط افسانه | |

 

 

 

وقتی شراب نخورده تلخی اش را حس می کنی  .

وقتی به خواب مادرم امدم که سجاده نشین شده ام .

به هق هق  می افتاد باور هایم . 

از این همه نزدیکی .

که شاید یک قدم و شاید لحظه ای  .

از روزی که اینجا آمدم .

دائما با خودم کلنجار می روم که خدایا .

اینجا کجاست .

من چرا اینجایم .

ولی قاصرم از چرا.یی های دنیا.

خاله عینکی شدم برای بچه ها .

و به قول دوستم تا چند وقت دیگر حتما مامان اینها هم می شوم .

مامان عینکی .

بعضی هایشان خیلی خوبند .

بعضی هایشان مرموزند .

گروهی هم وقتی نگاهت می کنند دلت می خواهد برایشان بمیری.

اسکار می گوید :تنها خدا حق دارد بیدارم کند  .

ارسلان زیبا می نویسد خوب می رقصد و خیلی هم زیباست.

شاهرخ را که نگاه می کنم می فهمم که او  نقاش ماهری است .

متین را تا حالا ندیده ام ولی بی تابی مادرش که می گفت :عکس متین را بدهید تا به او نشان دهم که شاید فردا نباشد را فراموش نمی کنم .

تا حالا شده است از سوراخ دوربین عکاسی سوژه ای را برای عکس انتخاب کنید ولی دل این را نداشته باشید که نگاهش کنید .

من نتوانستم امیر حسین را برروی تخت icu  نگاه کنم .

کودکانی را دیدم که شجاعانه می جنگند تا زندگی کنند .

شاید خستگی راه بر دوش خیلی ها بماند .

شاید ....

.ولی .......

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 14:24 توسط افسانه | |
توي اين دلم
    چند تا غم است
    فكر مي كنم
    سيب، آدم است
    سيب را همه
    پوست مي كنند
    نصف مي كنند
    گاز مي زنند
    فكرهاي من
    نيستند عجيب
    غصه مي خورم
    من براي سيب
    زود مي شود
    سيبشان تمام
    يك نفر نگفت
    سيب جان سلام                                                                   (ناصر کشاورز)
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:41 توسط افسانه | |
همان گونه که بچه ها با چشم های گریان ،اسباب بازی های شکسته ی خود را برای تعمیر و بازسازی نزد ما می آورند ،من نیز رویای شکسته ام را پیش خدا بردم ؛چرا که او دوست من بود

اما به جای این که اورا با آرامش تنها گذارم ،تا کارش را انجام دهد،در اطراف او پرسه زدم و کوشیدم با راه و روش خودم اورا کمک کنم

سرانجام کوشیدم آنهارا پس بگیرم و گریان گفتم :

چگونه می توانی تا این حد آهسته پیش بروی؟

او گفت :فرزندم چه کار می توانم بکنم ،تو هرگز اجازه نمی دهی که کارها در مسیر خیر و صلاح توپیش برود .

                                                                

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:13 توسط افسانه | |
 

اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک             از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

برو به هر چه توداری بخور دریغ مخور                    که بی دریغ زد روزگاه تیغ هلاک

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 13:47 توسط افسانه | |
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد.اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد ماهی به خاطر آب خودش را می کشد ......
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:2 توسط افسانه | |

 

اي پسر عمران !هر گاه بنده اي مرا بخواند ،آن چنان به سخن او گوش مي سپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم

اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:0 توسط افسانه | |

مسافر اتوبوس شب چه زود پياده شد و چه زود هامون و كيميا و سارا  كاغذ بي خط خواهران غريب ... آثار باقي مانده خطاب شدند و نمي دانم آيا كسي بود كه به خوبي تو سهراب بخواند و مارا مسخ صداي پاي آب كند    خانه ات سبز

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:29 توسط افسانه | |
در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یکبار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده ای بر زمین به  او نمی رسد از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد آنگاه همچنان که در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد وبر درازترین و تیزترین خار می نشیند ودر حال مرگ با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لب می زند آخر تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد ....باری آن افسانه چنین می گوید
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:43 توسط افسانه | |

بعضی از آدمها با حروف سیاه چاپ میشوند و بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدمها تیتر دارند.فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته ؛حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:3 توسط افسانه | |